پیرمردوسالک

تنهائی را به عشق تو میگذرانم


سيزده نكته مهم زندگي و عشقي از نظر گابريل گارسيا ماركز
1 : دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو . بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
2 : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .
3 : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد . به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
4 : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5 : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6 : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي وقتي ناراحتي چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .
7 : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي . ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
8 : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش رو با تو بگذراند . نگذران
9: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس
شخص مناسب را .به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تئاني شكر گذار باشي

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت
داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت
با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به
خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از
مرگت فکر نمیکنی؟
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب
به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که
راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و
بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه
خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده
بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد
خانه او شده اند!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را
زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر
میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را
میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که
انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!
زن
به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک
پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار
رها میکند؟
خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان
او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح
روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه
راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که
تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط
گناه کرد به بهشت میرود؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند
همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران.
هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد. روح
او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما
آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا
ببریم....






A-ka/ B-tu/ C-mi/ D-te/ E-ku /F-lu/ G-ji/ H-ri/ I-ki /J-zu
/ K-me/ L-ta/ M-rin/ N-to/ O-mo/ P-no /Q-ke/ R-shi/
S-ari /T-s U-do V-ru /W-mei/ X-na/ Y-fu/ Z-zi